چهارشنبه، اردیبهشت ۹

16 july 2007

che bekhaymo che nakhaym roodkhooneye zendegi por khooroosh jaryan dare va aslan barash mohem nist ke ma khoshemoon miad ya bademoon miad azyat mishim ya keyf mikonim azash,hich tazmini too amniato shaadi nist,chon vaseye in chiza be donya nayoomadim,nayoomadim ta inja bemoonim,inja oomadim ta ma'mooriati ro anjam bedim va harki forsatesh tamoom she mire,khoda koneke oon javabi ro ke bayad az zendegish migerefte gerefte bashe

17july 2007

حتی وقتی که بهترین آرایش رو میکنی ،خوشحال کننده ترین لبخند رو به صورتت میزنی،سرزنده ترین حسها و برخورد ها را به خود میگیری؛و فریاد می زنی:من خوشبختم......آینه ای هست که میتواند به سادگی بگوید که چه اندازه تو زشت و پیر و فرسوده و درمانده ای؛آینه ای در اعماق چشمان تو

5june 2008یعنی کی می شه؟؟

من عصبانی میشم چون هیچی اونجوری که میخوام نیست
تو داری شر به پا میکنی تا به یه زوری به اونی که میخوای برسی
و اون گریه میکنه...ه

و اینجوریه که ماهر کدوممون یه جورایی تو خودخواهیای خودمون دست و پا می زنیم


و روابط مثل طوقی بر گردنهای مبارکمان آویزان
خوشحالترین لحظه هامو ممنون دیوونه بازیامم

وقتی او رفت...

در نیمروزی تابستانی؛در کنار تلّی از خاک؛سیگار هایی به آتش کشیده میشدند و عینک آفتابی هایی بودند که میلرزیدند و دستمال هایی که مچاله میشدند...و توشاید هیچگاه دلیل هیچ کدام از این آتش گرفتنها و لرزیدنها و مچاله شدنها را ندانی

سارا نوشت - یک

مثل اونی که میمیره
مثل کسی که می ره سفر و دیگه بر نمی گرده
مثل یه زندونی اعدامی
و مثل خیلی چیزای دیگه ای که داغشونو به دل آدم می ذارن...
منم دلم واسه قدیمام تنگ میشه...خیلی!

گذشت!

وای خدای من چقدر زود گذشت...خیلی!اما باز هم می خواهم شروع کنم: صد بار اگر توبه شکستی باز آ!
فعلاً چندتا از نوشته های قبلی مو میذارم این جا،برای خالی نبودن عریضه.