یکشنبه، اسفند ۹

زور گو

من همه ش با دوستام مشکل دارم...

دلم می خواد عاشقم باشن و من رو بی اشکال ببینن
دلم می خواد بی شیله پیله باشن

دلم می خواد همه چی و همه چی شون رو بی حد و مرز به من ارزانی دارند

دلم میخواد مواظبم باشن و تو سختی ها سنگرم باشن و تو کارا و ضعفام کمکم کنن
دلم میخواد وفادار باشن...خیلی وفادار
دم می خواد خیلی بفهمن

اما آدما توی دوستی بهتره که خودشون باشن و ما آدما تو رفاقت اینجوریا نیستیم...چرا شو نمیدونم... اما میدونی ، بعضی هام هستن که همه ی این خصوصیات رو دارن و به دل آدم نمی چسبن... انگار می خوان طناب ببندن دور خر آدم!

حتی خودمم اهل این مدل دوستی نیستم

اما این توقعات از لوس بودنم میاد...قوی نیستم که ایرادای آدما رو بفهمم.درکشون کنم.....قوی نیستم که آدمها رو آزاد بذارم...اهل ریسک نیستم...شاید می ترسم ضربه بخورم و دوست دارم دوست یه ضربه گیر باشه

شماتت

یه وقتایی یه کارا و حرفایی می زنم که بعدش از خودم بدم میاد و خجالت می کشم که چقدر احمقم و چقدر خامم! و حتی به خودم این اعتماد رو ندارم که فکر کنم دیگه این کارو نمی کنم یا این حرف رو نمی زنم.
این کارا و حرفامم به دو گروه تقسیم میشه:
یک- به ضرر خودمه
دو- طرف و یا کلن آدمها برداشت جالبی نمی کنند