چهارشنبه، اردیبهشت ۹

وقتی او رفت...

در نیمروزی تابستانی؛در کنار تلّی از خاک؛سیگار هایی به آتش کشیده میشدند و عینک آفتابی هایی بودند که میلرزیدند و دستمال هایی که مچاله میشدند...و توشاید هیچگاه دلیل هیچ کدام از این آتش گرفتنها و لرزیدنها و مچاله شدنها را ندانی