سه‌شنبه، تیر ۱۶

کتاب،یک




روباهم و آدمم!

" روباه آه کشان گفت:همیشه خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت:زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها را شکار می کنم و ا دمها من را.همه ی مرغها عین هم اند همه ی ادم ها هم همین طور این وضع خلقم را تنگ می کند اما اگر تو منو اهلی کنی انگار زندگیم را چراغانی کرده ای.ان وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پایی فرق میکند صدای پای تو مثل نغمه ای من را از سوراخم به بیرون می کشد اما صدای پای دیگران مرا وادار می کند تا در هفت سوراخ قایم بشم...خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولورا نگاه کرد.آن وقت گفت:اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن!شهریار کوچولو جواب داد دلم که خیلی میخواهد اماوقت چندانی ندارم باید بروم باید بروم و دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.روباه گفت:آدم فقط از چیزهایی سر درمی اورد که اهلی میکند انسان ها دیگر برای سر در اوردن از چیزها وقت ندارند همه چیز را همین جور اماده از دکان ها می خرند اما چون دکانی نیست که دوست معامله بکند ادم ها مانده اند بی دوست..".



شازده کوچولو-آنتوان د سنت اگزوپری