شیشه ای هایی را که به قیمت گزاف خوش برخوردی های مصنوعی وخوش ظاهری از این چرخه ی کبود "خریده ام" را دور هم میچینم تا از انبوِِهِ کمیّت لذت ببرم وچند صباحی از این طنینِِ ِشیرین ِنام ِاعداد، زندگی را بر وفق ببینم؛ غافل ازینکه وقتی ناخودآگاه بر خودِ آگاه چیره میشود چنان بی پروا به هَمِشان میریزم که گویی درطالعم سعادت همنشینانی شایسته تر را داشته ام و وقتی به خود می آیم پریشان خود را مییابم میان شکستگان ازرشمندی که شاید اِشکال در ندانستن جایگاهشان بود
